/ 39 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره سهیل

سلام ... نوشته زیبایی بود ممنون که سر زدین ... در پناه حق التماس دعا

محمد

ممنون از حضور سبزت آپم و منتظر نظر زیباتون[گل]

نیلوفر

سلااااااااام لیلای گل خوبی؟ زیبا بود ممنون که سر زدی [گل][دست][گل]

ارغوان

وقتي افسانه به همراه خانواده اش منزل مهران را ترك كرد دوباره دلتنگ شد.مدتي بود كه به مهران علاقمند بود و براي ثابت كردن اين علاقه هركاري ميكرد،ولي مهران بي خيال از اين علاقه سعي مي كرد خيلي عادي با او برخورد كنه.فاصله بين محل زندگي آنها اين دلتنگي رو بيشتر مي كرد. سلام بعد از مدتي دوباره اپ كردم با يه داستان از زندگي يكي از دوستان وبلاگيمون آپم خوشحال ميشم كه سر بزني و نظرتو بگي .ايام به كام[گل][بدرود]

الهه

سلااااااااااااااااااااااام چطوری؟تنهایی حال میده؟ خجالت نمی کشی صد ساله آپ نکردی؟

گل یخ

[لبخند]سلام عزیز ................. برادران یوسف وقتی خواستند یوسف را به چاه بیفکنند ، یوسف لبخندی زد . یهودا ، یکی از برادران پرسید : چرا خندیدی ؟؟ اینجا که جای خنده نیست ؟! یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی دارم ؟؟ اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط نمود تا بدانم که نباید به هیچ چیز غیر از خدا تکیه کنم ....

یلدا

سلام نگفتی می خوای لینک کنی یا نه؟